ولنتاین مبارک
ولنتاین مبارک
ولنتاین مبارک
ولنتاین مبارک
ولنتاین مبارک
قربونتون:نازنین
نوشته شده توسط نازنین در شنبه بیست و ششم بهمن 1387 ساعت 14:31 موضوع | لینک ثابت
چناچنه به طور رومزره به زبان فارسي صبحت مي کيند، با کمي تلاش
خاوهيد تواسنت اين نوتشه را بخاونيد. در داشنگاه کبمريج انگلتسان
تقحيقي روي روش خوادنه شدن کملات در مغز اجنام شده است که
مخشص مي کند که مغز انسان تهنا حروف اتبدا و اتنها ي کلمات را
پدرازش کرده و کمله را مي خاوند .به هيمن دليل است که با وجود به
هم ريتخگي اين نوتشه شما تواسنتيد آن را بخاونيد.
نوشته شده توسط نازنین در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387 ساعت 16:25 موضوع | لینک ثابت
من گلی بودم
در رگ هر برگ لرزانم خزیده عطر بس افسون
در شبی تاریک روییدم
تشنه لب بر ساحل کارون
برتنم تنها شراب شبنم خورشید می لغزید
یا لب سوزنده مردی که با چشمان خاموشش
سرزنش می کرد دستی را که از هر شاخه سر سبز
غنچه نشکفته ای می چید
پیکرم فریاد زیبایی
در سکوتم نغمه خوان لبهای تنهایی
دیدگانم خیره در رویای شمو سرزمینی دور و رویایی
که نسیم رهگذر در گوش من میگفت
آفتابش رنگ شادی دیگری دارد
عاقبت من بی خبر از ساحل کارون
رخت بر چیدم
در ره خود بس گل پژمرده را دیدم
چشمهاشان چشمه خشک کویر غم
تشنه یک قطره شبنم
من به آنها سخت خندیدم
تا شبی پیدا شد از پشت مه تردید
تک چراغ شهر رویا ها
من در آنجا گرم و خواهشبار
از زمینی سخت روییدم
نیمه شب جوشید خون شعر در رگهای سرد من
محو شد در رنگ هر گلبرگ
رنگ درد من
منتظر بودم که بگشاید برویم آسمان تار
دیدگان صبح سیمین را
تا بنوشم از لب خورشید نور افشان
شهد سوزان هزاران بوسه تبدار و شیرین را
لیکن ای افسوس من ندیدم عاقبت در آسمان شهر رویا ها
نور خورشیدی
زیر پایم بوته های خشک با اندوه می نالند
چهره خورشید شهر ما دریغا سخت تاریک است
خوب میدانم که دیگر نیست امیدی
نیست امیدی
محو شد در جنگل انبوه تاریکی
چون رگ نوری طنین آشنای من
قطره اشکی هم نیفشاند آسمان تار
از نگاه خسته ابری به پای من
من گل پژمرده ای هستم
چشمهایم چشمه خشک کویر غم
تشنه یک بوسه خورشید
تشنه یک قطره شبنم
فروغ.فرخزاد
نوشته شده توسط نازنین در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387 ساعت 18:14 موضوع | لینک ثابت
لیلی قصه اش را دوباره خواند .برای هزارمین بار
ومثل هربار لیلی قصه بازهم مرد .
لیلی گریست وگفت : کاش این گونه نبود.
خداگفت : جزتو کسی قصه ات را تغییر نخواد داد.
لیلی ! قصه ات را عوض کن .
لیلی اما می ترسید . لیلی به مردن عادت داشت .
تاریخ به مردن لیلی خو کرده بود .
خدا گفت : لیلی عشق می ورزد تانمیرد. دنیا لیلی زنده می خواهد .
لیلی آه نیست . لیلی اشک نیست . لیلی معشوق مرده درتاریخ نیست .
لیلی زندگی ست . لیلی ! زندگی کن .
اگر لیلی بمیرد دیگر چه کسی لیلی به دنیا بیاورد ؟ چه کسی گیسوان
دختران عاشق را ببافد ؟
چه کسی طعام نور را درسفره های خوشبختی بچیند ؟ چه کسی غبار اندوه
را ازطاقچه های زندگی بروبد ؟
چه کسی پیراهن عشق را بدوزد؟
لیلی ! قصه ات را دوباره بنویس.
لیلی به قصه اش برگشت .
این بار اما نه به قصد مردن .
که به قصد زندگی .
وآن وقت به یاد آورد که تاریخ پربوده از لیلی های ساده گمنام .
نوشته شده توسط نازنین در چهارشنبه ششم آذر 1387 ساعت 18:26 موضوع | لینک ثابت
دشتها آلوده ست
در لجنزار گل لاله نخواهد روييد در هواي عفن آواز پرستو به چه كارت آيد ؟ فكر نان بايد كرد و هوايي كه در آن نفسي تازه كنيم گل گندم خوب است گل خوبي زيباست اي دريغا كه همه مزرعه دلها را علف هرزه كين پوشانده ست هيچكس فكر نكرد كه در آبادي ويران شده ديگر نان نيست و همه مردم شهر بانگ برداشته اند كه چرا سيمان نيست و كسي فكر نكرد كه چرا ايمان نيست و زماني شده است كه به غير از انسان هيچ چيز ارزان نيست
نوشته شده توسط نازنین در شنبه شانزدهم شهریور 1387 ساعت 12:59 موضوع | لینک ثابت
دل وحشت زده در سينه من ميلرزيد
دست من ضربه به ديوار زندان كوبيد آي همسايه زنداني من ضربهي دست مرا پاسخ گوي ضربه دست مرا پاسخ نيست تا به كي بايد تنها تنها وندر اين زندان زيست ضربه هر چند به ديوار فرو كوبيدم پاسخي نشنيدم سال ها رفت كه من كردهام با غم تنهايي خو ديگر از پاسخ خود نوميدم راستي هان چه صدايي آمد؟ ضربهاي كوفت به ديواره زندان، دستي؟ ضربه ميكوبد همسايه زنداني من پاسخي ميجويد ديده را ميبندم در دل از وحشت تنهايي او ميخندم !! 

نوشته شده توسط نازنین در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387 ساعت 13:16 موضوع | لینک ثابت
پیرهن مشکی من از غم نیست،
راستش ناراحت نشو نه دیگه به من زنگ بزن نه پیام بده.نه نزدیک من شو چون رفتم دکتر گفت قند داری و باید از عسلی مثل تو دوری کنم
خروسه دست مرغه رو می گیره میره مرغفروشی میگه:خوش دارم تو خونه اینجوری بگردی.
من دو نفر رو تو زندگیم دوست دارم یکی تویی.چیه دنبال چی میگردی دومیشم تویی.
فعلا" همین بسه.تا بعد.بوس
نوشته شده توسط نازنین در یکشنبه سوم شهریور 1387 ساعت 16:2 موضوع | لینک ثابت
سلام
خوبین؟
خوشین؟
سلامتین؟
چه خبر؟
من نازنینم ۲۰ سالمه وبلاگم هم همه جورست یعنی همه چی داره.
امیدوارم خوشتون بیاد.
فعلا" بای
نوشته شده توسط نازنین در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 ساعت 14:48 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

سلام.من نازنينم20 سالمه.امید وارم از وبلاگم خوشتون بیاد.
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY